« August 2011 | صفحهی اصلی | October 2011 »
مرا کنار رودخانه برد و گفت
نترس
نگاه کن
به شب
به آب
به این چراغ که پیش ماست
نگاه کن به چشمهای من
ببین
به خامُشی
و روشنی رسیدهایم
لطیفتر از ابر بود و ابریشم
شبی که میهمان پنجره بودم
و بوسههای نسیم
شبی که تا سپیده در آغوش آسمان بودم
غزل ز آب و
آینه و
آفتاب سرودم
روشن از روی تو تنها نه دل من شده است
چشم خورشید هم از روی تو روشن شده است
شعرِ چون اشکِ روان هست مرا لیک زبان
باز با دیدن لبخند تو الکن شده است