« August 2011 | صفحه‌ی اصلی | October 2011 »

بايگانی: September 2011

September 29, 2011

یکی بود و هیچ چیز نبود


لیله‌القدر چشمهای تو بود
آن شبی که مرا ز خویش ربود

آن مبارک شبی که در دل من
تا سپیده سلام بود و سرود

تو سپردی امانتی به دلم
که تحمّل نکرد چرخ کبود

دیدم آن شب در آن دو چشم سیاه
که یکی بود و هیچ چیز نبود

ای خوشا آن دلی که نیمه‌شبان
دیده بر روی آفتاب گشود


September 27, 2011

خامُشی و روشنی


مرا کنار رودخانه برد و گفت

نترس

نگاه کن

به شب

به آب 

به این چراغ که پیش ماست


نگاه کن به چشمهای من

ببین

به خامُشی

و روشنی رسیدهایم



September 25, 2011

میهمان پنجره


لطیف‌تر از ابر بود و ابریشم

شبی که میهمان پنجره بودم

و بوسه‌های نسیم


شبی که تا سپیده در آغوش آسمان بودم

غزل ز آب و

آینه و

آفتاب سرودم

 

September 20, 2011

پرواز



ای ماهی! ای دو چشم عاشق و بی‌خواب
راضی مشو به عکس ماه درین آب

از عمق برکه‌های خفته و خاموش
پرواز کن بیا به دیدن مهتاب




September 19, 2011

زبان الکن

روشن از روی تو تنها نه دل من شده است
چشم خورشید هم از روی تو روشن شده است

شعرِ چون اشکِ روان هست مرا لیک زبان
باز با دیدن لبخند تو الکن شده است

September 18, 2011

عمر


عمر من را نفسی دیدن روی تو بس است
آنچه از عمر حساب است همان یک نفس است

آسمان می‌شود از مهر حضور تو دلم
بی‌ تو امّا دل من چون دل تنگ قفس است

 

September 17, 2011

افق

دست مرا گرفته‌ای

مثل دو ابرِ عاشق و خاموش
آهسته روی روشنای افق راه می‌رویم

این خطّ آبی و آرام و مهربان
خوش دوخته‌ست زمین را به آسمان

September 8, 2011

شبگردی‌های من و تو

من و تو
دست در دست‌ بادها و برگهای پاییزی
از مزار گلی گمنام گذشتیم
و به میهمانی آخرین تپشهای غروب رفتیم

تو به قاصدکهای مسافر و پریشان 
آموختی سلام کنند
و به ستارهها لبخند بزنند

و من از پشت آن پردهی اشک
که پیش چشمانت بیتابی میکرد
صدای نفس کشیدن شب را شنیدم

ما در شبگردیهایمان
سایهی خستهی بیدی مجنون را دیدیم
که بیصدا میگریست
و روی شانههای باد میلرزید

ما آهسته آهسته
راهمان را در حافظهی‌ آشفتهی نسیم یافتیم
و فراموش کردیم که باید میترسیدیم

ما در آن خاموشی و فراموشی
به لبخند ماه ِ جوانی خیره شدیم
که شاید عاشق بود

ما در آن خلوت سرشار از تمنّا و تماشا
اجاقی روشن کردیم
و اضطراب ثانیهها را
چون هیزمی که دست‌ از جان شسته
سوزاندیم

ما بسان ماهیهای خوشبخت
به آب و آرامش و روشنایی رسیدیم


ششم سپتامبر ۲۰۱۱
لندن

 

September 1, 2011

حیرانی شبانه


برو بخواب رها کن مرا که خانه ندارم
شدم پرندهی شبگرد و آشیانه ندارم

در آبگینه‌‌ی شب میکنم نگاه و جوابی
برای این همه حیرانی شبانه ندارم

چه ابر تیره‌‌ دلم را گرفته باز، ندانم
برای‌ گریه‌ی بی‌طاقتم بهانه ندارم

در آب صورت مهتاب دیدهام، ز که پرسم
نشان آن که جز عکسی از او نشانه ندارم

شدم چو چشمهی مستی که دل سپرده به دریا
دچار آبی چشمی، دگر کرانه ندارم

دوباره دست به دامان برکههای شبم من
که محرمی چو شب ای دل درین زمانه ندارم

Powered by
Movable Type 3.34