میهمانِ خیال
باز چه کردهای تو با جان و دل و روان من
باز چه دیده در تو این دیدهی خونفشان من
میرسد از تو دم به دم، گرمی و نور ای صنم
روشن و زنده از تو شد جان من و جهان من
نور شدم، نظر شدم، چشم و دل سحر شدم
چونکه نشست مهر تو در دل آسمان من
قند شدم، غزل شدم، شهد شدم، عسل شدم
زانکه رسید بر لبت نیمهشبان لبان من
نیست عجب که تا سحر، خواب ندیده چشم تر
گشته خیال روی تو یکسره میهمان من

