میهمانِ خیال
باز چه کردهای تو با جان و دل و روان من
باز چه دیده در تو این دیدهی خونفشان من
میرسد از تو دم به دم، گرمی و نور ای صنم
روشن و زنده از تو شد جان من و جهان من
نور شدم، نظر شدم، چشم و دل سحر شدم
چونکه نشست مهر تو در دل آسمان من
قند شدم، غزل شدم، شهد شدم، عسل شدم
زانکه رسید بر لبت نیمهشبان لبان من
نیست عجب که تا سحر، خواب ندیده چشم تر
گشته خیال روی تو یکسره میهمان من

نظرها
به به..وای اگر عیان شود نام تو از زبان من ...
.
.آتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
Posted by: علی | October 11, 2011 12:33 AM